- چطوریه که همیشه حق با توئه؟
+ چون همه زندگیم رو اشتباه گذروندم، هیچوقت درس عبرتهاش رو یادم نمیره
#LandMan
- چطوریه که همیشه حق با توئه؟
+ چون همه زندگیم رو اشتباه گذروندم، هیچوقت درس عبرتهاش رو یادم نمیره
#LandMan
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش
آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت
به لحاظ زاویه دید
به لحاظ زاویه دید
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی ...
میدونی، همیشه یه ترس بزرگ توی زندگیم دارم، تموم بشه زندگی و من زندگی نکرده باشم
آملیا: من مجبورم برم.
ویکتور:«من مجبورم بمونم.
آملیا: قصّهٔ زندگی من همیشه اینطوری بوده.
ویکتور: منم همینطور.
The Terminal - Steven Spielberg
درختی که او تلخ دارد سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
وز او جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ، انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوهٔ تلخ بار آورد
غریبه ای اما دلم
برای تو پر میزنه
برای پیدا کردن
به هر شبی سر میزنه
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
#اردلان_سرفراز
شب یاران
شب زندان
شب ویرانی ماست
ببار ای خوب دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانهی بیمِی
ندارد آب مردافکن
sometimes, perhaps, one must change or die
#Sandman
یک نفس را فدای اهل بیتی باید کرد و اهل بیتی را فدای قبیله ای و قبیله ای را فدای اهل شهری و اهل شهری را فدای ذات ملک اگر درخطری باشد.
#کلیله_و_دمنه
من تو رو بلد نیستم
#پیر_پسر
ORPHEUS: Uncle? Won't you wish us well?
DESTINY: I am Destiny. I am Potmos. I do not wish. I know. What must happen will happen. That is the way of it.
Orpheus,
The Song of Orpheus,
Chapter One
Sandman
اگر چه دلها پرخون است
شکوه شادی افزون است
سپیدهی ما گلگون است، وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
مرا با خود ببر آرام،
به بغض آخرین سنگر
به خواب کوچهی عاشق،
به عطر لالهی پرپر
تو حس خوب بارانی،
تو فریاد دلیرانی
حریم امن دورانی،
تو ایرانی تو ایرانی
زخمیِ عشقی، وطنم!
#حسین_غیاثی
چه حکمتیست؛
که در آغاز،
نگاهِ من به سرانجام است
گزینه همه موارد
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید
رستم و گودرز کو، اسپندیاران را چه شد؟
بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ
مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ
ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ
أمّا بَعدُ،
فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل
وَالسَّلامُ.
نه، گریه نکن دایه.
گریه نکنید زنان و مردان؛
اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمیکند.
پرده ی نئی - بهرام بیضایی
آنگاه دیگر خود را
در زندگی، چون جامهای بیگانه نخواهم یافت
شگفتزده از زمین
و عشق یک زن
و بیشرمی مردمان
چنانکه امروز، پس از سه روز باران
مینویسم؛ آوای پرندهی کوچک را میشنوم
و پایان باریدن را
و بیآنکه بدانم در برابر چه، سر فرود میآورم
Then I will no longer
Find myself in life as in a strange garment
Surprised at the earth
And the love of one woman
And the shamelessness of men
As today writing after three days of rain
Hearing the wren sing and the falling cease
And bowing not knowing to what
هر سال، بیآنکه بدانم، از کنار آن روز میگذرم
روزی که آخرین شعلهها با من وداع میکنند
و سکوت رهسپار میشود
آن مسافر خستگیناپذیر
همچون پرتو ستارهای بینور
Every year without knowing it I have passed the day
When the last fires will wave to me
And the silence will set out
Tireless traveler
Like the beam of a lightless star
For the Anniversary of My Death
Every year without knowing it I have passed the day
W. S. Merwin
زیر سایه سرو
هستم ولی خستم