نفسم دیگه بالا نمیاد...
نفسم دیگه بالا نمیاد...
در خواب در خیابان چشمم به آسمان و ترسانِ بمب بود. در بیداری مادرم زنگ زد و گفت فکر کرده صدای ماشینِ همسایه صدای بمبافکن بوده.
کاش زودتر از اینها منقرض شده بودیم. کاش انسانی وجود نداشت. تمدنی نبود. حیوانات بودن و گیاهان. یا فقط آب و خاک و سنگ. سیاره خالی.
الهی بمیرم. :(((
مادرم پشتِ تلفن سعی میکرد من رو آروم کنه. گروتسک.
دیروز بعد از خبر و عکسِ زدنِ خیابونمون ساعتها گریه کردم. بعد از اینکه مادرم زنگ زد و خبر داد که سالمند هم باز ساعتها گریه کردم. هایهای گریه کردم طوری که هرگز نکرده بودم.
>>><<<
ازونور عمویم ویم وندرس با حرفهای اخیرش زد رید تو احترامی که براش قائل بودم. همونطور که پیشتر عرض کرده بودم، هواداری به نوشینجون رسیده فرهنگش نرسیده. همه تهش چونان قطرهی اشک.
تقریباً یک به یکِ همپالکیهای دانشگاهم پهلویچی شدن. قشرِ بهاسم نخبه. در حدِّ «حالا رهبرِ گذار» و فلان هم نه، «جاویدشاه».
اومدن پیشم. 🥹
What a world huh Lemon it’s still struggling to be born
شش روز دیگه بناست (بود؟) پدر و مادرم بیان پیشم برای دفاع دکترا. میونِ غصّههای مملکت که از هیچ هم ناچیزتره، ولی اگه نیای من بی تو این مدرک رو میخوام چهکار کنم مامان؟
به یادِ زندگیم در بولونیا قطره اشکی هم چکاندم. با تمامِ بدبختیهاش بینهایت دوستش داشتم.
اکانت توییترم رو هم زدم پاک کردم، فککنم برای واقعی.
نمدونم کجام چیطو شده نشستهم محمد اصفهانی گوش میکنم تنها تو خونه.
رفتم پروفایل Bumble BFF ساختم. بیآبرویی. هشتگ کیارستمی.
سونای هتل تو بچههای بدشانس ١٢.
من و این پسره دوستامون تو شهر ته کشیدن، همه یا رفتهن اونسرِ دنیا یا اولویتهاشون جایی برای ما باقی نگذاشته. شبها میشینیم نقشه میکشیم که دوستِ نو از کجا پیدا کنیم. روزها به اقامت در لاکِ خودمون ادامه میدیم.
Why was this how I found out...
Ok people you know what to do:
تا آخرهفتهی بعد خدا یار و نگهدارتان.
هیجانِ این آخرهفته هم تقریباً-بههمزدن با این پسره بود که فعلاً رفع شد. حالا ایشالا که خدا بزرگه.
i will maintain an air of professionalism. despite my secret thirst for Revenge
اگه پیدا نشد، انگلیسیش رو در نسخهی هانس والتر گابلر و در جوارِ کتاب راهنمای Ulysses Unbound پیشنهاد میکنم.
If we were still friends, I would now message you and ask if you had also noticed the Kill Bill references in the Witcher game on your playthrough, but we're not, so I won't. But I'll keep thinking about what was lost for years to come, on every such trivial occasion. I think about us every day.
از اونور استاد عوضیم آفر داده سه سال بمونم براش حمّالی کنم. بمونم اقامت تخمی این اتّحادیهی گه رو بگیرم یا برم باز همهچی از اوّل و همهچی به نتیجهی بدِ همیشگی.
یه موقعیت شغلی تو وین پیدا کردم و هنوز اپلاینکرده غمبرک زدم که این چه زندگیای بود که هی باید از صفر شروع میکردی.
برا من فککنم نقطهی عطفِ قضیه شیر جو و یخ بود. :)) یه چیز لطیف و تروتازهکنی میشه. شیر گاو و گرم هنوز کار نمکنه خیلی برام.
کاش پروسهی دق کردن یهکم سریعتر بود.
والا برا خودمم همینطور =)) سالها مزهی علف بعد یهو ئه چه جالب