امروز تولدم بود و هیچکی یادش نبود جز خانواده ام که اونم خودم بهشون گفته بودم
-نوشتم که یادم بمونه دیگه برای تولد هیچ کسی از دو سه روز قبل برنامه ریزی نکنم و نخوام که سورپرایزشون کنم
دلشکسته ترینم 💔
امروز تولدم بود و هیچکی یادش نبود جز خانواده ام که اونم خودم بهشون گفته بودم
-نوشتم که یادم بمونه دیگه برای تولد هیچ کسی از دو سه روز قبل برنامه ریزی نکنم و نخوام که سورپرایزشون کنم
دلشکسته ترینم 💔
واقعیتش اینه که اونایی که کاریترین زخمهارو به ما زدن،حتی الان مارو یادشون نیست.
برای من اوج افسردگی اینجاست که دیگه حتی خرید طلا و جواهر هم خوشحالم نمیکنه
لعنت به این ساعت های که دارم پشت سر میذارم
در توییتر مشاهده شد
چرا التماسش می کردم؟!
چرا اینقدر دیر بزرگ شدم و برای. فهمیدن تاوان. سنگین دادم؟!
وسط جمع وقتی همه دارن میگن میخندن یهو پرت میشی به اتفاقی که ۱۳ سال قبل افتاده و یاد هق هق یواشکی توی اتوبوس و التماس هایی که میکردی بهش برای اینکه بمونه اما نموند
لعنت به خاطره
جایی مهمونیم خیلی فضا صمیمیه
اما راحت نیستم حتی روم نمیشه برم دستشویی
دارم میترکم…
اینجا که صدای جیرجیرک میاد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
در بی انگیزه ترین حالت ممکنم
دیگه رسیدیم به اونجای شب که با خودت خلوت میکنی برای فکر کردن به تمام چیزایی که در طول روز ازشون فرار کردی
خیلی حال بدی دارم
با هیچی نمیتونم خودم رو قانع یا آروم کنم
واقعاً چرا یهو گفت دیگه نمیام سر کار؟
توی این چند سال بین تمام منشی هایی که داشتم بیشترین حقوق رو می گرفت با کمترین ساعت کاری
تا همین دیروز هم موقع خداحافظی همه چی اوکی بود
یهو صبح زود پیام زد نمیام دیگه بدون اینکه بگه چرا؟!
صبح اولین روز تابستون ۱۴۰۲ رو با پیام غیرمنتظره ای شروع کردم که کل روزم رو خراب کرد
منشی گفت دیگه نمیاد دفتر واین اتفاق در بدترین زمان ممکن افتاده
میگم چرا بعضی روزها اینقدر اتفاقات بد دومینو وار میافتند و بهم ربط پیدا می کنند؟
میگه برو خدا رو شکر کن اتفاقات بدهری نیافتاده!
نمیدونم چرا همش باید به بد ترین ها فکر کنیم چرا نباید اتفاقاتی بیافته که خدا رو شکر کنیم به خاطر بهترین اتفاقات
پ.ن: واقعا کلافه ام امروز
یه کارگاه آهنگری تو مغزم شروع به کار کرده
کاش بخوابم بیدار نشم
هنوز نفهمیدم چرا بعضی روزها همه چی باهم آوار میشه سرم ؟
امروز از صبح رو دور دردسرتازه ام
تمام انرژی های منفی رو جذب کردم
معمولا این وقت ها به خواب پناه میبرم اما الان از خواب هم میترسم
چقدر سکوت اینجا دوست داشتنیه
نمیتونم باور کنم که دیگه نباید کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم
اینکه عاشقی برات ممنوع باشه سخت ترین مجازات دنیاست
در مرحله ای از زندگی هستم که فقط نگاه می کنم…
میفهمم که بود و نبودم فرقی نداره اما نمیتونم با این واقعیت کنار بیام و بپذیرم که برای اطرافیانم با وسیله ی مستهلک دیگه هیچ فرقی ندارم :/
پنج خرداد چهارصد و دو
قیمتش هم خیلی خوشگله 🥲