خیلی ساده و شهرستانیام. زلال همچو آبهای گنجنامه.
خیلی ساده و شهرستانیام. زلال همچو آبهای گنجنامه.
😁
هر کی رد میشه، یه چهار تا هم میخونه و میره. :))
اینجا اکانت رو نمیشه پرایوت کرد؟
این هفته انشالله ببینم میتونم مسواک زدن رو وارد روتینم کنم یا نه. :)))
اون سری هم تو یه مهمونی، یه بچّهه به من گفت زهرا. کسری یه دونه زد پشت کلهش و گفت «زهرا خانم! خانمشو بگو یاد بگیری.» 🤣. کسری پنجم ششم ابتداییه، پسره پیش دبستانی. :)))
یا دیشب برای این که ما رو دیر به دیر میبینه بغض کرد 🥺. منم اینور گریهم گرفت. بعد این سروش خودت رو بکشی براشم، اینجوریه که این کارا چیه.
همین کسری که هیچکس فکرشم نمیکرد، دیشب سر سفره نرگس گفت عه من سالاد ندارم. کسری گفت بیا من سالاد دوست ندارم، مال من برای تو. آخرای غذا در گوش مامانش گفت اگه سالادتو نمیخوری میدی به من؟ بچّه نگو غلامرضا تختی بگو.
هر چقدر سپهر و سروش و به ویژه سروش دچار مشکلات شدید گوارشیان و عنقن، در عوض طاها و کسری بامزه و خونگرمن.
این هفته اینقدر همهش ۵-۶ صبح بیدار شدم و شبها ۱۲-۱ خوابیدم که امروز نزدیکیهای ظهر از باغ برگشتم، آخرین استوری آن رو گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد. سه چهار ساعت خواب عمیق کردم.
كاش منم به این درجه برسم 👋🏻.
امروز یه پیامی از سهشنبهی توییتر گرفتم که قلبقلبی شدم 🥹🫶🏻.
خونهی مامانجونم جدی جدی حاجت میده مثنکه.
عه گفتم مشهد، یاد سفر تبریز و جلفای عید افتادم، دلم اردبیل خواست. قربون چشم و ابروی بادومیت. :*
خیلی دلم میخواد عکسهای تو گوشیم رو تو اینستاگرام خالی کنم. ولی واقعاً حوصلهم نمیکشه. عکسهای سفر مشهد قشنگ سه ماه طول کشید! هنوزم تموم نشده.
مامانم گفت «زهرا ای کارمندای بانک پاسارگارد چه خوبن. اُ پِسِره چه مودب بود. خوشبرخورد. مهرِبان.» گفتم پسر خوشگله که خوشتیپم هست؟ گفت «ایجو وقتا بگو به چشم برادری خوشگل بود، ماشالامش بشه.» دوباره گفت «خدا بِوَخْشه به مادِرش، به زِنِش.» گفتم حالا به چشم برادری. من از پسر خوشگل خوشم نمیاد. خیالش راحت شد. :دی
موهام رو دادن بالا برام جمع کردن که کار میکنم عرق نکنم. به مامانم زنگ زدم میگم «بیا ببین اگه شبیه زنهایی که دو بار طلاق گرفتن و یهبار بیوه شدن، شدم، موهام رو باز کنم.» 🤯
و واقعاً هم این حجم آدم غریبه ترسناکه. هر چی هم مامانجون رو نصیحت میکنیم میگه مهمون من که نیستن. بابا زن طلا تو خونه داری، اون همه فرش دستبافت.
بعد هی مامانجون میگه به این و اون نگین و خودتون بیاین. ولی هر کی، اون یکی رو میبینه، بهش خبر میده فلانجا مراسمه. خب عقلتون برسه. میدان ترهبار که نیست. یه حدودی تدارک میبینه.
آ اینم بگم و ختم مجلس. تو همون شبهای قدر خانمها رفته بودن دستشویی، و دستشویی رو نشسته بودن! یکیشون چیز میزشم همینجوری روی زمین انداخته بود. مگه دستشویی سر راهیه؟ کجا بزرگ شدین آخه.
خیلی زورم میگیره 😄. درسته از مال من خرج نمیشه و مامانجونم خیر میده ولی بعضی مردم بیشعوری رو به اوج رسوندن. احساس میکنم بهزودی دیگه نمیتونم جلو زبونمو بگیرم.
ما اگه تو خونه خودمون یه چیزی جلومون نذارن، رومون نمیشه بگیم. بعد ملّت میان میگن به ما ال ندادی، بل ندادی. یا دم به دیقه سفارش چای میدن. آب زنه جلوشهها، من رو از اون اتاق صدا کرده، بهش آب بدم. تن و بدن هم سالم!
بعد داشتیم آش پخش میکردیم، یه خانمه اینقدر گفت به فلانی ندادی، به بهمانی ندادی، که کلهم خراب شد، با لحن تند گفتم «شما اگه اجازه بدین به همه میرسه. حواسم هست.» 😤.
سری پیش که آش دادیم! وای. وای. وای. خودمون که نخوردیم هیچ، چقدر حرف شنیدیم. «آش میدین، نونم بِشِمان بدین.» مامانجون بدعادتون کرده.
وای اون سری اومدم، دیدم تو حیاط وایسادن، دارن جیبهاشون رو از توت و گوجه سبز پر میکنن 😐. مامانجونمم هاج و واج داشت تماشا میکرد.
جدی یهبار نمیتونم جلو زبونمو بگیرم و به بعضی از این خانمها یه چیزی میگم. واقعاً راسته که میگن از نخورده بگیر بده به خورده.
مامانجونم فردا مولودی داره. قراره شلهزرد درست کنن. واقعاً استرس گرفتم دستی، پایی، اون وسط نشکنه.
😂😂😂 اون بیشتر ناراحتمون کرد.
عه الان فهمیدم اون سمیناره که ثبتنام کردم و نتونستم کامل گوش بدم، ویدئوش تو اکانتم مونده 😭. آلاهُم سانا شوکور.
«انسان موجودی است که به همهچیز عادت میکند.»