به احتمال زیاد حرف مهمی که نبود، اما هرچه که بود از دست رفت و چیزهای از دست رفته دیگر مهم بودن و نبودنشان مهم نیست.
به احتمال زیاد حرف مهمی که نبود، اما هرچه که بود از دست رفت و چیزهای از دست رفته دیگر مهم بودن و نبودنشان مهم نیست.
شروع بروز ندادن، ابتدای انتهای همه چیز است.
کلمه، نهایت آدم است، انتهای چیزها و جاهایی که کسی دیگر با آدم نمیآید.
در بر بگیر مرا، نه آن طور که حالت خوش است، آن طور که حال ناخوشت با من خوش شده باشد.
بعضی چیزها هم جبران نمیشوند، یعنی آدم میلی به جبران شدن یا تلافی کردنشان ندارد، مثل تمام چیزهای تمام شده.
آدم رها شده در شب دلش دیگر صاف نمیشود.
آدمها میخوابند و فکرها آغاز میشوند.
انگار که دست خود آدم نیست که دلش یک دفعه وا میرود و نخش گسسته میشود و دانههایش، گم میشوند و همیشه هم شاه مهرههایش گم میشوند.
ما تنها در این دنیا مسئول اندوه خودمان هستیم که آن را به کس دیگری ندهیمش، که بقیهی چیزها دیگر آنقدرها هم مهم نیستند.
دوست داشتن چیزی شبیه به این است که دیگر دلیلش مهم نیست.
:))
ولی اون دونهها منتظرتن هنوز🥲
بازم یه ویدئو توی اینستا در مورد آموزش سوت زدن با گذاشتن انگشت توی دهن دیدم و برای بار هزار و بیست و دوم هم در سوت زدن شکست خوردم.
ها، هنوزم ادامه داره😅
ولی ما هرچی تلاش کردیم همیشه اون دونهی انار که میگفتن دونهی بهشتیه از دستمون در میرفت و یه گوشهیی گم و گور میشد.
اساسا این مقولهی شش ماه دوم سال در غار رفتن و خوابیدن خرسها، بهترین تکامدل طبیعت است که آدم از آن بیبهره مانده است.
و ناگهان آدم خالی میشود، انگار که مثلا که آدم برای گزینش خلبان جنگی رفته باشد و یک دفعه زیرپایش را خالی کنند، تا ببینند، که قلبش تند میزند یا نه، تنها فرقش این است که این خالی شدن قلب آدم را هم آنقدر کند میکند که میشود با آن به خواب زمستانی در غار رفت.
تفریح تازهی آن وقتهایی که تازه گوشی موبایل آمده بود، نزدیک اسپپیکر گذاشتن و پیشبینی زودتر از موعد آمدن پیامکش بود.
مرغ مینای همسایه زیاد حرف نمیزند، اما از تمام چیزهای بیربط و بیوقت صدای آمدن پیامک روی گوشی را خوب یاد گرفته است، صدای پیامکی که نیامده است.
لابد یک چیزی هم باید باشد، یک هورمونی چیزی که آدم وقتی کسی را لمس کند در او جاری بشود، انگار زنگ در خانهیی که کسی از داخل خانه نمیتواند آن را فشار بدهد و آدم را حداقل اگر از خانه بیرون نبرد، تا دم درش بیاوردش.
ممنون🌱
مرز بین مشتاق بودن و طلبکار بودن رو نگه بدارید.
اونجا که هایده میخونه، آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود، آن نوازشها همون چیزیه که دیگه برگشتنی نیستن و یک بار مصرفن.
انگار هزارسال گذشته بود، هزار سال دور شدن در یک کلمه.
کسی که ولع و بیقیدی رو همزمان داشته باشه و قاطیشون نکنه، جذابه.
کلمهی آخر همیشه بروز ندادن حسها از ترس برداشت اشتباه از آنهاست.
چیزهای زیادی من را از آدمها دور میکند، اما ببشترشان پیدا کردن حس تعلقیست که وجود نخواهد داشت.
وقتی حس میکنم دیگه نیازی به کلمهها نیست، تازه میزان غلط بودن حسش بیشتر از همیشه مشخص میشه.
یه رفیقی هم داشتم میگفت: تو که پاییز و تابستون رو که همش تمرگیدی توی خونه، دیگه چه فرقی داره برات؟، به هر حال توضیح تمرگیدهی نمور و از دست رفته با تمرگیدهی روشن و از دست نرفته، برای آدمای دیگه کار سختیه.
و آدم که همیشه دوباره به تنهاییش بر میگردد.
یادها اندوههایی هستند که هنوز به سراغشان نرفتهایم