فکر نمیکردم درحال کولی بازی باشم ولی امروز سه نفر بهم پیام دادن که نگرانت شدیم و خواستیم بگیم اکیه و ...!
نمیدونم، شاید من ضعیفتر از همیشهم.
فکر نمیکردم درحال کولی بازی باشم ولی امروز سه نفر بهم پیام دادن که نگرانت شدیم و خواستیم بگیم اکیه و ...!
نمیدونم، شاید من ضعیفتر از همیشهم.
مامانم یا داداشم که پیام میدن، انگار یه دستی میاد و از ته ته چاه منو میکشه بالا، صدای قلبم آروم میشه، مغزم نفس میکشه.
هر چیزی که در این مدت تراپی کردن سخته بودم در حال فرو ریختنه، وضعیت حتی بدتر از قبله یا اینکه من یادم رفته چقدر حالم بد بوده.
شعر و ادبیات در نهایت یه جوری ازت بیرون میزنه، خوشم میاد :)) :**
:(((((((((((((
این وسط فیلم «صدای هند رجب» رو دیدم، واقعا از زنده بودنم خجالت کشیدم.
اصلا کاش یکی بزنه رو سر من فقط.
عجب کتابی، به خصوص برای آرمانگرایان!
www.goodreads.com/book/show/63...
همچنان میگم که اشکالی نداره، خیلی چیز قشنگیه. امیدوارم که -در مثال اکستریم- واقعا راهی باشه که با نازیسم ارتباط و همدلی کنیم، اما من فکر نمیکنم این در دنیای واقعی شدنی و ممکن باشه.
داشتن آرمان درست، آدمها رو الزاما قهرمان نمیکنه؛ قهرمان واقعی کسیه که تو بحران بتونه تصمیم درست بگیره.
/وحشتناکیه، ولی برای درمان سرطان نیازه.
هیچ اشکالی نداره چنین دنیایی رو تصور کنی ولی اون یوتوپایی که ترسیم میکنی نشدنیه؛ اتفاقا پیشرفت زمانی رخ میده کار سخته رو بکنی، چیزی رو فدای چیز والاتری بکنی که فکر میکنی درسته! وگرنه که آرمانگرایی درست اصلا سختی نیست، احتمالا اکثریت دنیا هم باهات هم عقیدهن.
با این پیشزمینه که به نظرم دنیای امروز خیلی بهتر از دنیای ۵٠ سال و ١٠٠ سال پیشه، چون در اکثر شاخصها پیشرفت زیادی وجود داشته؛ باید بگم که «جهان کنونی» خشنتر نیست، همینجوری کار میکرد و میکنه. واسه همین میگم این ایدهی قشنگیه اما عملی نبوده و نیست.
تو اگه تئوری شیمیدرمانی رو روی کاغذ بنویسی، خیلی کار/
جسارتا فکر نمیکنم اینا بتونه کنار هم قرار بگیره. میشه رویای کنار هم قرار گرفتن رو داشت (خیلی هم زیباست اتفاقا) ولی در دنیای واقعی پاش رو زمین نیست.
بعضی شبا اینقدر غم زیاده که با خودم چک میکنم چقدر اکیم که صبح بیدار نشم. تحمل اینکه بمونم و یه ضربه دیگه بخورم رو واقعا ندارم ...
یه چیز خیلی بزرگی در من مُرده که حتی نمیتونم توصیفش کنم.
به نظرم از یه جایی به بعد، همیشه سمت مردم بود.
مرسی که گفتی. من اولین بار نیست تو این وضعیتم، دقیقا هم راه خروجش همونه، ولی ایندفعه انکار آواری که رومه خیلی سنگینتره. حتی دیروز تلاش کردم همون روتینم رو انجام بدم ولی وسط باشگاه حس میکردم جای اشتباهیم. :(
یه جور استیصال خالصم، هیچ ایدهای هم ندارم چی حالم رو خوب میکنه. همش هم سردمه.
بعد یه هفته پرایوت بودن تو توییتر، اکانت رو باز کردم که از علی بندری حمایت کنم و متاسفانه توییتش چرخید. حالا هم دارم تشویق میگیرم هم فحش. ابدا کاری ازم برنمیاد، هیچ حسی هم ندارم.
هر کی هم از ایران بهم زنگ زد گفت تو رو خدا یه کاری کنید. حداقل اطرافیان من چشمشون به این سمته.
واقعا تو این شرایط روحی که دارم نمیخواستم برم، ولی به خاطر این حرف مامانت هم که شده میرم.
شبم از بیستارگی شب گور ...
آخ عموی مهربونم. چقدر تو نازنین بودی ... حیف.
آخرین پیام تولدی که بهش دادم حتی سین نشد 😭😭😭
سالها بود اینجوری گریه نکرده بودم. کاش میتونستم برگردم 😭
اینجا آخرین بار بود دیدمش. نتونستم دیگه بهش زنگ بزنم و حسرتش موند به دلم ...
عموم رفت، عجب سال نحسی ...
اینم نشد
احتمالا میدونم با چی گریهم میگیره، ولی دارم مقاومت میکنم. راه حلش آلبوم «عشق داند» شجریانه.
داداشم گفت حال عموم هم بده، انکار رفته و برش گردوندن. من همچنان نمیتونم گریه کنم ...
نه، گفته از خونه