آخرش همینه دیگه، میدونستم که
آخرش همینه دیگه، میدونستم که
:**
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
انگار دارم غرق میشم، اونجایی که دیگه آدم میدونه دیگه نجات پیدا نمیکنه و دیگه جونی هم نداره دست و پا بزنه، آروم میشه و کم کم همه چیز تارتر میشه و میره زیر آب
قلبم داره پاره میشه
من میترسم
من از جایی که الان وایسادم میترسم
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحتبین
که استظهار هر اهل دلی بود
کاش یه شب مستی باز سر رام بود
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند و فکر میکنم این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد
از اینکه اینچارج همه چیز باشم، خستهم
هیچ توانی برای ادامه ندارم، دلم میخواد همین لحظه همه چیز تموم بشه
اینجا هنوز زمین خاکیه انگار، اگر از سیصد چارصدتای اصلی نباشم، اصن نمیخوام !