مضطربم. همش انگار قراره اتفاق بدی بیفته
مضطربم. همش انگار قراره اتفاق بدی بیفته
اولین باره دارم به یه سری آدمها حسادت میکنم.
"Are you okay?" They ask.
I respond as quickly as I can, so they will not notice the earthquake in my voice or the tsunamies in my eyes or the drought in my heart.
نه متاسفانه، ترکا رو دوست دارم ولی
مرسی خیلی
:))) آره
😶😶
بله بله
مگه رابطه فقط ازدواجه؟ :)
من ازدواج نکردم😶
دقیقا
چی؟ ناامید نشم؟
تازه شروع سختیاست
مرسی، خدا پدر مادرتو نگه داره برات
بابام شب عروسی تک به تک خواهر برادرام، دستشونو گذاشت تو دست همسرشون و گفت مَن خودتو نیممَن کن و برو سر زندگیت. الان خداروشکر روابطشون خوبه، دیدم که کنار هم رشد کردن، بهتر شدن. تو ذهن من اینجوریه که رابطه رو میشه ساخت، اگر تمایل و تلاش دو طرف باشه.
ممنون از محبتت، تو هم همینطور
خداروشکر، خوب خوب نشدم ولی بهترم
مرسی پرسیدی
کسالت زیاد داشتم چند روز 😬
خداروشکر که یک خرمن مو داری ❤️
وای کلی درخت کنده شدن
چند روزه دارم «همراه بودن» رو تمرین میکنم.
عجب آدمیه:))
من دوستت دارم
😬🤩 با تشکر
این بچه رو به راه نیست، میدونم دردش چیهها، ولی نمیدونم چیکار کنم که بهتر شه. فکر کنم بهتره بهش فضا بدم یه مقدار، چون ظاهرا کاری از دستم بر نمیاد براش [متاسفانه]
الان دلم اون شبی رو میخواد که با بچهها تا صبح رقصیدیم و خندیدیم.
من همه رو میبینم، ری اکشن میدم، اکثر وقتا کامنت هم میدم.
بعد از چندین ماه توییترمو اکتیو کردم. انگار توییت زدن یادم رفته کلا، همینجا راحتترم
طرف اومده بهم مسیج داده که میشه لطفا استوری های تلگراممو سین نکنی؟ من خیلی تلاش کردم به تو فکر نکنم!! بعد همین ادم دیشب بهم رکوئست اینستاگرام داده بود. مشخص بودن فاز هم نعمتیه که خدا به هر کسی نمیده مث که