توی قبرستون محلمون، سه جاویدنام به خاک سپرده شدن. چهلم یکیشون مداح تا شروع کرده به خوندن و از حسین و کربلا گفته، صاحب عزا ساکتش کرده. گفته فقط شعر غمگین بخون. از دین چیزی نگو.
توی قبرستون محلمون، سه جاویدنام به خاک سپرده شدن. چهلم یکیشون مداح تا شروع کرده به خوندن و از حسین و کربلا گفته، صاحب عزا ساکتش کرده. گفته فقط شعر غمگین بخون. از دین چیزی نگو.
من قبلا اصلا وجود قلبم رو حس نمیکردم، بس که سرش به کار خودش گرم بود. شب اول که نت وصل شد، یک وقتی به خودم اومدم و دیدم قلبم چنان میکوبه که اگه باز هم ادامه بدم به دیدن، میایسته. از اون روز، هر وقت گوشی دستمه، تپش قلبم میره روی هزار.
🫂🙏🙏
قلبم درد گرفت، این همه جیرهخور؟
اینجا وحشتناک صدا میاد.
این پدرسگای بیوجدان کی هستن؟ چقدر جیرهخور داره ج.ا. از صدای انفجارهای بسیار بزرگ و نورافشانی گذشته، کلی صدای اللهاکبر میاد اینجا.
ما خستهایم، خسته به معنای واقعی...
با صدای بسیار بلند و نزدیک و طولانی جنگنده، بیدار شدم و تا بگذره تنم منقبض بود. حدود ساعت ۶.
امسال توی محل ما موکب نزدن. یکیشون برای همدردی با مردم، دیگری از ترس برخورد مردم.
پیرزن همسایه چهار تا بچه داره که همه خارج ایرانن، خودش تنها زندگی میکنه و واقعا ناتوانه. گاهی که برای خرید یا دکتر رفتن ناچار میشه بیرون بیاد، میبینمش. چند روز پیش حال بچههاش رو پرسیدم. گفت خوبن. بهشون گفتم حتی با خبر مرگ من هم به ایران برنگردین.
توی شهرای کوچیک، آدما همدیگرو خوب میشناسن. مزدورا هم زود شناسایی میشن. یه اسم اومده که من از بچگی میشناختم. پسر یه جانبازه که هر وقت میاومدن خونهی سازمانی رو که مدت خاصی داره، ازش تحویل بگیرن؛ زود دو تا عصا میزد زیر بغلش و با هوچیگری خونه رو نمیداد. عاقبت گرگزاده گرگ شود دوستان.
متاسفانه اطرافم (نه خیلی نزدیک) چند تایی آخوند هست... اما این روزا، ترس و دلهرهای که دارن، دلم رو خنک میکنه. همهشون نگران و بدحالن. این موقع سال همه دنبال مقدمات نیمه شعبون بودن ولی امسال جرات ندارن برن تو خیابون وتصمیم گرفتن بدن خیریهای، جایی..
قشنگ شده، مبارکه.
فال دیشبم:
من از دیار حبیبم، نه از دیار غریب
مهیمنا! به رفیقان خود رسان بازم...
اشکم دراومد.
دو سال پیش، خبر داشت که به یلدا نمیرسه. دو ماه زودتر، یک شب تنقلات خرید و دوستمون رو صدا کرد که با هم بشینن به صحبت. بهش گفت امسال یلدا من نیستم، بیا امشب بریم پیشوازش. همون هم شد، سه آذر رفت و من هر سال یلدا یادشم...
شب یلدا رو جایی میگذرونم که هیچ دلنشینم نیست. با آدمایی که اصلا حسی به یلدا ندارن... و البته ناچارم.
من آدمی نیستم که به راحتی از مسائل و مشکلاتم با کسی حرف بزنم. خیلی به ندرت و فقط وقتی مجبور بشم، ممکنه با کسی درددل کنم. چند روزه فهمیدم اون شخص، که خیلی هم بهم نزدیک بود؛ امانتدار حرفم نبوده. خیلی احساس بدیه، دیگه به کی میشه اعتماد کرد؟
تا همینجا هم به نظرم واقعا یکتنه کاری کردی کارستان🫂
صبح خواب جنگندهها رو میدیدم و جنگ. بیدار که شدم، قلبم توی دهانم بود.
ما چون جشن عروسی نگرفتیم، تا مدتها هدیهی ازدواج میگرفتیم از اطرافیان. امشب گمونم آخریش رو گرفتم، بعد از پنج سال و چهار ماه از شروع زندگی مشترکمون.
خیلی سخته، برات التیام آرزو دارم.
پیام داده:
گلی داره بارون میاد، جات خیلی خالیه.
هر وقت من پام رو از این شهر بیرون میذارم، یا بارون میاد یا برف. باید پول بگیرم از ذینفعان و شهر رو ترک کنم :)
مامانم همون گوشهی ایوون، با پلاستیک روی گلاش رو میپوشونه تا بهار. پلاستیک کمی ضخیم.
این برس رو طی دو قسط (و نه حتی نقد) تازه خریدم ۳ میلیون و نهصد. اسنپپی برای بلاکفرایدی اینجوری قیمت داده. اصلا هیچ اعتباری به قیمتاشون نیست.
نمیشه آورد توی خونه؟
سه و نیم، متاسفانه.
خوب به سلامتی، خوشحال شدم. تندرست باشین همگی.
چطورن؟ بهترن ایشالا؟
ممنونم.
خورش کرفس، خونهی مادرشوهر.