یه شبهایی انقدر سخت میگذره که نمیدونی فردا صبح چهطور باید استخونهایی که زیر بار فکر و خیال و خرد شده رو به هم بچسبونی و تنش لباس کنی و دوباره بری سراغ کار و زندگی.
یه شبهایی انقدر سخت میگذره که نمیدونی فردا صبح چهطور باید استخونهایی که زیر بار فکر و خیال و خرد شده رو به هم بچسبونی و تنش لباس کنی و دوباره بری سراغ کار و زندگی.
من چند ماهه نبودم. یعنی شما دو کاربر عاشق و معشوق شدید؟ چه زیبا:))))
میشه یک صبح بیدار شم میل به سیگار نداشته باشم؟ این از آرزوی اولم. غول عزیز چراغ جادو.
بهرام افشاری رو از سینما حذف کنیم، بر میگردیم به دهه هشتاد.
موقعی چک پاس میشه، رستگار میشم.
من جدیدا علاقهمند شدم اخر هفته ها، صبح ۵ پاشم برم بیرون قدم بزنم ولی نمیدونم چرا زودتر از ۱۱ بلند نمیتونم بشم.
نجات دهنده، خوابش میاد
تحمل. حرص خوردن. بی انگیزگی.
درنیامد
🤣🤣
صدای آژیر توی هتل بیدارم کرد.
آلارمِ آتیشسوزی.
زنگ زدم به پذیرش میگه یکی که سیگار بکشه همهی آلارمها به صدا در میاد.
کار ندارم به اینکه طرح این سیستم آتیشسوزی رو باید ببرن دوره کارآموزی برنامه نویسی، ولی حقیقتاً استرس آلارم از خود آلارم بدتره.
خوابِ شکسته رو فقط سوپرمن میتونه تبدیل به وضعیت rem کنه.
ببین نمیخوام واقعاً رکیک حرف بزنم ولی یک مرد وقتی دلتنگ شد باید دقیق نگاه کنه به قضیه. احتمال اینکه مردونگیش بزرگ شده باشه از اینکه قلبش تنگ شده باشه خیلی بیشتره.
به همین دلیل باید رجوع کنی به انسانیترین حالت خودت. انگار که توی خلسهی بعدِ رابطهی تنانه باشی. درست حس وقتی که بعد از معاشقه سیگار میکشی.
نمیدونم شایدم توی آینه نفاقانگیز دارم خودم رو غرق لذتهای دنیوی میبینم در حالی که نینتندو ساخته شده از طلا دستمه و دارم زلدا بازی میکنم.
شایدم سر بریدهی دشمن کشورم رو با افتخار بالا گرفتم و همه دارن من رو تشویق میکنن.
نمیدونم.
آینه نفاقانگیز داستان هری پاتر آینهی عجیبیه.
تو توی این آینه چی میدیدی؟
داستان جوراب پشمی توی دست دامبلدور که توی آینهی نفاقانگیز میدید چی بود. واقعاً دامبلدور توی آینه چی میدید؟
من فکر کنم خودش و گریندروالد رو میدید که خوشبختن.
شایدم برادرش رو میدید.
به هر جهت من توی آینهی نفاقانگیز احتمالاً خودم رو توی یک جلسهی ادبی میبینم در حالی که همه منتظرن ازم امضا بگیرن.
شایدم نه
من رو برگردونید به موقعی که میکروپلاستیکها مرکز توجه اوسکلهای اینستاگرامی نبودن. وقتی طبسنتیها در مورد هر چیزی نظر نمیدادن.
به وقتی که تنها راهکار جلوگیری از کچلی سرم سیاه نبود.
همه لباس پزشکی نپوشن ترویج سبک زندگی کنن.
کن دلم میخواد برم تئاتر شهر توی لیوان پلاستیکی چای هزار تومنی بخورم.
اومدم ماموریت تهران حوصله م سر رفته. توی این سرما حوصله هیچی نیست.
فقط پیام
دقیقا امشب من
پنیک شبانه چی میگه ؟
یعنی واقعاً مزخرف تر از آنتیگونه و هر نمایشی مربوط به این اثر هست؟
یعنی چی اخه تهش؟ مسخره ترین اثر کلاسیک که اثرهای مدرنش از خودش مسخره ترن.
نشستیم قسمت اول روز شغال رپ دیدیم و خوب بود. خوووبب ها! بعد مدت ها سریال خوب.
سهم من از اصطلاحات روانشناسی، درونگرای بیشفعاله.
یعنی از این برنامه میرم اون برنامه
از این کتاب به اون کتاب
از این فیلم به اون فیلم.
هیچ کدومش هم نمیبنم.
بعد هم همه میگن تو عین یک بولداگ خسته اصلا روابط اجتماعی نداری.
خبر ندارن من توی بهشت وسط پایکوبی، توی سبد میوههای بهشتی دارم دنبال خیار میگردم.
تازه وقتی شکلِ تازهی شب میاد روبروم، من دستپاچه یادم میوفته نباید دلم بگیره.
باید با مینا بریم بیرون.
مثلاً کافه ای جایی.
ولی کرمون واقعا شهر اشغالیه.
خیلی محدود جا برای دویدن داره.
من اما حوصلهی دویدن ندارم.
ولی دوست دارم آدمهایی که میدون رو نگاه کنم.
ولی تهش با سرماخوردگی باید بریم زیر پتو.
یهویی.
غروب شکلِ معجونی از پرتقال خونی و غصههای روزم شده. یک لیوان سرخ که باید سر بکشیش. بعد هم شب. شب عین یک شازده با پالتوی نوش و شخصیت اشرافمآبانهش میاد روبروت.
من امروز فقط ظرفها رو شستم
و توی دنیای بازی ویدیویی چند تا هیالو کشتم.
ولی ته دلم میگه یک جای کار میلنگه.
احتمالا نهلیسمام دوباره ویار کرده.
و در انتها باید بگم
شب سکوت و نورهای ریز و درشتی که میرسن به چشمت ولی هنوز تاریکه، همه دست به دست هم میدن تا یک سمفونی از تخیل و تاریکی و تلق تلق شوفاژ بسازن.
انتهای تخیل من یک خیال جنسی مشوشه که با ترکیبی از رویای افتخار و مشهور شدن ترکیب شده.
صبح البته ظرفهای نشسته توی سینک حقیقت مطلق زندگی ان.
چه کار میتونستم بکنم. وقتی خاطرات مرور میشن بعضیها موقعها خودت رو پشت یک لبخند کشیدهی تصنعی که از اینجا کش اومده تا دیوار روبرو، پنهان میکنی.
میپری سر جمله بعدی و میخای بحث رو عوض کنی.
ولی نمیکنی.
شایدم نمیتونی.
همه دارن به صورتی معذبکننده همیشه حرف میزنن.
تو توی دلت رخت میشورن.
و دلت سیگار میخواد
یک سکوتی توی خونه پیچیده که فکر میکنی همه منتظر رسیدن موشک ها و افتادنشون توی زیرزمین پنهان شدن.
بعد البته اینقدر هم صحنه دراماتیک نیست. من خیرهام به شوفاژ که کی صدای تلق تلق میده.
امروز خواب موندم. مرخصی اجباری گرفتم ۲ ساعت دیرتر رسیدن رو.
چون دیشب دقیقا مثل امشب لنگٓ همین سکوت مازوخیستی بودم.
من یک روزی آبیترین رنگِ دنیا رو پیدا میکنم و میپوشم تنت. بعد دستت رو میگیرم و میریم سمت و سوی یک جای جدید. جایی به جدیترین حالت سبز. بعد به شکل سفیدی با خودم خداحافظی میکنم و خلاص.
دلم یک لیوان شکلات میخواد شیرین باشه ولی شکر نداشته باشه.
نه خب. جواب رو گرفتم :)))